Pages


در شفافیت اکنون

مرضیه ستوده

  
نیمه شب مسیح بیدار بود. داشت با دمپایی یا هر چه دم دست‌اش می‌آمد سوسک‌های دور تشک‌ و روی بالش‌اش را تار و مار می‌کرد. می‌دانست از سر و صدا مادرش بیدار می‌شود ولی چاره‌ای نداشت، سوسک‌ها تر و فرز یک جا بند نبودند مجبور بود تند تند ترق توروق این طرف آن طرف بکوبد. و در این بکوب بکوب باید حواس‌اش می‌بود که ضربه به سر و کلۀ سگ‌اش - اسپارکی که همیشه تو رختخوابش می‌خوابید، اصابت نکند. هم باید سریع عمل می‌کرد هم باید مواظب می‌‌بود.